گذر به يزد
------------------------------------------
(با كسب اجازت از بزرگان عهد سنگ و تيشه)
مرا در اين سفر گذر به يزد بيفتاد. سرزميني آباد و در دلِ دشتي عبوس مردماني شاد. حاكمان به آبادانيش كمر همّت بسته و حرمان از آن ديار رخت بربسته. با خود انديشيدم در ديار ما خدا داد و ديگري ستاد، در اين گذار هرچه گردون بيمهري نمود ديگري در رنگ و بويش بيفزود. سرِ اين رشته در درازنا جاريست و عاقلان را اشارتي كافيست. القصه پي يادگار نياكان خويش بگرفتم و سراغ منزلگه ايشان برفتم. در آن آبادي جماعتي عظيم از زردشتيان بودهاند كه قرنها خويش را چنانكه هستند بنمودهاند، دريغا كه كنون غبار جور بر آنها بنشسته و اجتماعشان از هم بگسسته. ره به آتشگه و منزلگه و دخمهگاهشان بردم. چه درددلها كه نشنيده و چه داغ جگرها كه نخوردم. چون مرا مهلت زندگاني بايد، از پژواك اين قصه انديشيد و برغم آشوب دل، دم بايدم فروبست. به آرامستانِ جديد اين قوم برفتم. باالاجبار به نقش آرامگه مسلمين دربيامده و از چهل و اندي سال پيش حكايت دخمه و دخمهگاه بسرآمده. غزلي از شيخشمسالدين بديدم كه نسخپروران از خوف كوتهانديشان قلمش بگرفتهاند و زردشتيان بر سنگ گورش بنبشتهاند. بدين مضمون:
پس آنگه كه گردم به مستي هلاک
به آئين مستان بريدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهيد
پس آنگاه بر دوش مستم نهيد
به تابوتي از چوب تاکم کنيد
به راه خرابات خاکم کنيد
مريزيد بر گور من جز شراب
مياريد در ماتمم جز رباب
مبادا عزيزان که در مرگ من
بنالد بجز مطرب و چنگ زن
بساطي بچينيد و نوشيد جام
كه بوي شرابم رسد بر مشام
چو نوبت به من گشت مي كنون
خمي را به قبرم كنيد سرنگون
شرابم دهيد تا گردم خموش
كه تا روز محشر نيايم بهوش
چون شود روز محشر آشكار
سر از قبر برآرم خماروار
پشيمان نباشم به كردار زشت
نه خوف از جهنم نه شوق از بهشت
تو خود حافظا سر ز مستي متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
(صحت و سقم اين گمان در اين مقال مينگنجد)
پێشکهوتن بهرهو دواوه تهنیا رێگهی رزگاریمانه. وهرن راوهستین و ئاوڕ دهینهوه لهو ملیار مرۆڤهی بهجێماون.