(با كسب اجازت از بزرگان عهد سنگ و تيشه)
مرا در اين سفر گذر به يزد بيفتاد. سرزميني آباد و در دلِ دشتي عبوس مردماني شاد. حاكمان به آبادانيش كمر همّت بسته و حرمان از آن ديار رخت بربسته. با خود انديشيدم در ديار ما خدا داد و ديگري ستاد، در اين گذار هرچه گردون بيمهري نمود ديگري در رنگ و بويش بيفزود. سرِ اين رشته در درازنا جاريست و عاقلان را اشارتي كافيست. القصه پي يادگار نياكان خويش بگرفتم و سراغ منزلگه ايشان برفتم. در آن آبادي جماعتي عظيم از زردشتيان بودهاند كه قرنها خويش را چنانكه هستند بنمودهاند، دريغا كه كنون غبار جور بر آنها بنشسته و اجتماعشان از هم بگسسته. ره به آتشگه و منزلگه و دخمهگاهشان بردم. چه درددلها كه نشنيده و چه داغ جگرها كه نخوردم. چون مرا مهلت زندگاني بايد، از پژواك اين قصه انديشيد و برغم آشوب دل، دم بايدم فروبست. به آرامستانِ جديد اين قوم برفتم. باالاجبار به نقش آرامگه مسلمين دربيامده و از چهل و اندي سال پيش حكايت دخمه و دخمهگاه بسرآمده. غزلي از شيخشمسالدين بديدم كه نسخپروران از خوف كوتهانديشان قلمش بگرفتهاند و زردشتيان بر سنگ گورش بنبشتهاند. بدين مضمون:


